X
تبلیغات
رایتل
واژه ای به نام پاک کن !!
گذشته ها
موضوع بندی
چهارشنبه 16 مرداد 1387
۳۴

مهم : طولانیه٬ یا نخونین یا اگه میخونین به من فحش ندین !! از پذیرفتن هر گونه فحشی معذوریم حتی شما دوست عزیز

بعد از چند ماه باز هم شروع کردم به نوشتن توی این وبلاگ

گاهی وقتا چقدر زود میگذره ...!!!

کاملا فراموش کرده بودم ... که باید به این وبلاگ هم برسم٬ که یه روزی به خودم قول دادم برگردم و اینجا هم بنویسم ...

اتفاقات زیادی افتاده .. خیلی زیاد

یکی توی یه کامنت گفته بود .. خب به ما چه ؟ واقعا هم همینطوره !!

اینجا واسه کسی نمینویسم ... واسه خودم مینویسم که بدونم یه روزی چیکار کردم و چی بودم ..

هیچوقت با دفتر خاطرات کنار نیومدم .... بچه بازیه کامل میدونستم این کار رو !! البته جسارت نشه به اونایی که توی دفترچه واسه خودشون مینویسن ... هر کسی یه عقیده ای داره

اینجا یه جور دیگه است ... چیزی مخفی نیست

آشکار !! واسه اونایی که نمیشناسی ... آشکار و مخفی !!

ذهنم یاری نمیکنه که بخوام اتفاقات افتاده رو اینجا بنویسم ... فقط چندتایی از اونا رو که واقعا بزرگ باشن شاید یادم مونده باشه

۱. سفر مشهد

۲. سفر کیش

۳. دلخوری

۴. ناراحتی

۵. خنده

۶. شام

۷. پارک

۸. درس

۹. تمرین

۱۰. ساز

و ....

سفر مشهد و کیش .. دوتا از سفرهاییه که هیچوقت یادم نمیره

همیشه میمونه

و همیشه هم یادش خواهم کرد .....

مشهد :

 دو روز مشهد با یه عالمه استرس ... وقتی که دلت میخواد بری ... درس رو میذاری کنار ... و میری

وقت رفتن حتی اگه بزنی زیر یه سگ ... سگ هیچطور نشه !! ولی بزنه ۳۲۳ رو داغون کنه !! پلاکش رو بکنه ... رادیاتورشم سوراخ کنه

و سپرشم بشکنه !!

تو مجبور بشی از وسط راه برگردی و حدود ۴ ساعت معطل بشی تا همون موقع بری اونو بفروشی و یکی دیگه بگیری و باز بری به طرف مشهد

این دفعه دیگه وسط راه بخوای بری زیر تریلی !! ولی باز هم خدا بهت رحم کنه !! تا ساعت ۲ برسی مشهد ... اون موقع بری دنبال هتل .... شب هم مثل جنازه بیفتی ولی با خاطرات خیلی خوب ...

وقتی که سه نفری کنار هم میخوابیدیم و من وسط ... من و « م » زیر یه لحاف ... نصفه شب دیدم دارم از سرما میلرزم !! وقتی نگاه میکنم میبینم هر دو نفر پشتشون به من خوابن ... و لحاف هم روی خودشون :((

صبح با چشمای پف کرده بیدار میشم از سر و صدا ... میبینم « م » داره به زور جوراب میکنه پاش و به عالم و آدم فحش میده !! :))

توی راه رفتن به سمت مشهد ... فقط من و « م » بیدار بودیم ... وقتی اونای دیگه رو نگاه میکردم میدیدم همه با دهن باز خواب رفتن ... بدون استثنا همه دهنا باز بود :دی

وقتی با بیچارگی چادر میکردم سرم و درستش میکردم و میرفتم حرم ...

هیچوقت یادم نمیره

کیش :

وقتی توی هواپیما یواشکی با گوشی بازی میکردیم ... !! البته آفلاین ...

وقتی تا رسیدیم توی هتل یه چی خوردیم و رفتیم شاندیز صفدری تا ۲ شب ... وقتی دست میزدیم و میخندیدم !!

شب « م » از اونور تخت افتاد پائین ... و نفهمید .. تا وقتی از خواب بیدار شده بود و ترسیده بود :))

صبح ساعت ۷ به خاطر گرما از خواب بیدار شدم ... تا ساعت ۵ عصر بدون برق و توی اون گرما فقط بیهوش بودم .. بودیم !!

پارک دلفین ها٬ ساحل٬ جشنواره٬ پاساژ ...

وقتی شب توی خواب به « م » تو گوشی زدم و خودم نفهمیدم ...

کشتی میگرفتیم و همدیگه رو له و لورده میکردیم

تا وقتی رسیدم تمام بازو هام کبود و قرمز بود ... وقتی کشتی میگرفتیم از دندون هم استفاده میکردیم !!

فیلم بازی میکردیم !!

و ر ق که بازی میکردیم ... نمیدونم چی میشد که توی دست من ۱۰ تا کارت میموند ٬ توی دست « م » یکی ٬ توی دسته خاله ۲ تا !!

وقتی با یکبار کوت شدن !! توقع داشتم بیان پوکر بازی کنن ... اونم تازه یاد گرفته :))

موقع برگشتن یادم نمیره که چه غمی تو دلم بود ... یه حس بد !!!

بعد از اونم که هیچی

اتفاقات روزانه

اکثر شبا شام توی پارک مخصوص ..!! جدیدا چند تا گربه اونجا تا ما میایم میان کنارمون :-*

دلم میخواد اینقدر سر خودمو شلوغ کنم .. که وقت فکر کردن نداشته باشم !!!

نه با کار و اینجور چیزا ... با اون چیزایی دوست دارم

رفتم واسه کلاس موسیقی ( نی و سنتور ) سوال کردم ... میرم یاد میگیرم

بدنسازی هم ثبت نام کردم ... بدیمنتون هم تمرین دارم

سوارکاری رو هم باید دوباره شروع کنم !! شنا هم یکشنبه هر هفته

همین ... !!

پ.ن 1 : خسته تر از اونم که بخوام دنبال اسمایلی بگردم

پ.ن 2 : دلم نمیخواد یکی از دوستام بره ... بره من تنها میشم خیلی زیاد ... اون خیلی منو آروم میکرد .. با همه بد اخلاقی من مهربون بود و بود !! ولی میخواد بره ... نمیخوادم امیدش رو ازش بگیرم ... امیدواره که اگه بره به نفعشه ... نمیخوام مانع بشم

دلم گرفته ولی نمیتونم کاری کنم ... کاش میموند !!

پ.ن 3 : هنوز همونیم که هستم .... نه دوست دختر نه هیچی دیگه من رو عوض نکرده !! همون نگین

پ.ن 4 : خدافظ ... !!


چهارشنبه 18 مهر 1386
۳۳

                                                           سلام

بابا نیومدم آپ کنم...نه مثه اینکه الان دارم چیکار میکنم؟هان؟

اومدم دو کلوم حرفه حساب بزنم !! چی میخواستم بگم؟ نه مثه اینکه اون آلزایمره خیلی اثر گذاشته !

میخواستم بگم که با اجازه دوستای گلم این وبلاگ رو یه مدت تعطیلش کنم !!

وقت واسه آپ کردنه این ندارم...ولی وقتی هم میام میبینم راکد مونده اعصابم میریزه به هم !!
پس تا زمانی که وقت به اندازه کافی پیدا کنم اینجا رو تعطیل میکنم

ولی میذارمش..حذفش نمیکنم که برگردم...

پ.ن 1: نمیرم بمیرم... از عذاداری خودداری کنید !!
پ.ن2:  میتوانید نگین را در سوسک طلایی یافت کنید !

خدا نگهدار    (هر کی گفت این منم خودشه !!)


دوشنبه 9 مهر 1386
۳۲

سلاممممم

من گشنمههههههههههههههه...دلم میخواد غر بزنم...
اههههه.....خوب وقتی شمام روزه باشی بعد درسم بخونی خوب میمیری !! مثه من !!
الان روحم داره میتایپه !!

این چند روزه که اصلا وقت نشده بیام توی اینترنت چه برسه به وبلاگ آپ کردن و تو وبلاگ دوستا گشتن !!
باز این ICDL..دلم میخواد بکشمش...مسخره تر از این ندیدم..با این سوالاشون..شخصیت آدمو بدتر میبرن زیر سوال...این همه کامپیوتر پیچیده است اینا مسخره ترین سوالای ممکن (آسونترین) رو میذارن !! انگاری که ماها زیادی خنگیم...
اما امان از این وسواس توی درس خوندن که باعث میشه با وجود اینکه بلدم شب تا صبح بشینم باز کتابشو بخونم !!
جمعه امتحان داشتم...وقتم نکرده بودم کتابشو یه نگاه کنم واسه همین پنجشنبه تا ۲ نشستم از روش خوندم...۲ خوابیدم ۳:۴۵ پا شدم سحری خوردم باز خوندم تا ۱۱ که امتحان داشتم...سیستم رو دیدین...حالا در عین حالی که میخوندم هییی غر میزدم...اینارو که من بلدم چرا میخونم

باز میخونم...یه خرده میگذشت...اههههه این که چیزی نیست...دوباره میخوندم !!

حالا این که خوبه...بی خوابی یه طرف...جمعه عصر همه دوستا میومدن خونمون واسه افطاری همون طرف !!
شیرین از صبح اومده بود پیشم که مثلا با هم باشیم...عصر ساعتای ۵ بود
دوتایی با تیپ شیک !! خوبیده بودیم وسط اتاق چرت و پرت میگفتیم و مخندیدیم..
یه دفعه مامان با نهایته volume  صدا گفت فکر کنم بچه ها اومدن !! اون لحظه قیافه ما دوتا دیدنی بود !!
یکیمون لباس عوض میکرد اون یکی مو شونه میکرد !! دیگه به خوبی و خوشی همه بچه ها اومدن و افطار کردیم و نشستیم به این فیلم چرت و پرتارو دیدن
اول اغما بود که کلی الناز مسخره بازی در اورد که خدا نصیب کنه ما به همون شیطونشم راضیم !! دختره از خداشم باشه و اینا  (الناز گفت به من چه !!)
بعد اینجوری  نشستیم یانگوم میبینیم !! مسخره ترین فیلمی که به عمرم دیدم !!
اگه فچ کنین که سوتی اون شب ندادیم باید بگم کاملا در اشتباهین

سر و صدا خیلی زیاد بود شیرین میخواست فیلم ببینه..رفته جلو تلویزیون میخواد صدای بچه هارو نشنوه فیلم رو بفهمه گوشاشو میگیره !!

ژله ریختم تو کاسه..بعد یه خرده از ژله لبه کاسه مونده بود داشت میریخت..به جایی با قاشق بگیرمش..کاسه رو گرفتم تو ظرف ژله تکونش میدم !!

دیگه چی بود ؟!!!! خیلی سوتی دادیم...چی بودددددددددددد؟؟یادم نمیاد...
خلاصه اون شب خیلی خوب بود...جای همتون خالی
باعث خیر هم شدن که من اتاقمو مرتب کنم ....
از سوارکاری ام بگم که ۱ هفته است نرفتم...دلم میخواد سر به تنه هیچکس نباشه

اصلا کلا اعصاب مصاب ندارم...
نمیدونم جدیدا چم شده که با چند نفر قهر کردم...بعد آشتی کردم !!

بعضی وقتا میشه که دلت میخواد تلفن زنگ بزنه ولی نمیزنه !! بعد یهو تلفن پائین زنگ میزنه کسی ام خونه نیست...این پله هارو دوتا یکی میکنی و میری جواب میدی باز میای نفسی تازه کنی گوشیت بالا تو اتاقت زنگ میزنه...دوباره دوتا یکی میکنی میری اونو جواب میدی
تا میای بشینی تلفن پائین زنگ میزنه !!!!!

من دلم میخواد تفاوت تو زندگیم باشه ! دلم میخواد بعضی وقتا الکی برقصم
بعضی وقتا دلم میخواد کاری رو بکنم که هیچوقت نکردم !!
دلم میخواد هیجان داشته باشم
دلم میخواد خوش باشم ...این دنیا ارزشه شاد بودنو داره
خوب اینکارارم میکنم چون دلم میخواد !!

نمیدونم کی بود که بحث شد سره ازدواج و هر کسی نظره خودشو میگفت که دلش میخواد طرف مقابلش چه سنی داشته باشه یا اینکه چه تیپی باشه
یکی میگفت من از سنای کم خوشم میاد !!
اون یکی میگفت نه من همسن خودم دوست دارم... یه دفعه منم گفتم من ۲۷ به بالا دوست دارم دیدم همه دارن اینجوری نگام میکنن !! منم گفتم اوا خوب دلم میخواددددددد

از این پیرمردا دیدین که کراوات میزنن و کت و شلوار میپوشن و به خودشون میرسن و همیشه ریششون زده است و بوی ادکلن میدن ؟
من انقدهههه از اینا خوشم میاد ..!!! مامانم گفته تو آخرشم زن یکی از همین پیرمردا میشی حالا ببینیم ما زن کی میشیم

اینم یه خرده از ازدواج گفتیم که لال از دنیا نریم !!

حسه نوشتنم نمیاد دیگه


شنبه 31 شهریور 1386
۳۱

سلاااااااااااااااام

کلی ذوق مرگ روحی میباشم...الان یکی قیافه منو ببینه میگه این از کدوم قبری پا شده اومده ولی از روح من که خبر ندارین

روحم کلی خوشحاله واسه خودش ولی جسمم خسته است...درس...!!!

این آخره هفته تمام ریخت به هم...

از اول هفته تا اخر هفته مشغول کارام بودم بعد آخر هفته قرار بود برم سوارکاری نرفتم !!

مثلا قرار گذاشته بودم که ولش نکنم در هفته یه روز رو برم حتما..حالا ناراحت نشین به جاش امشب رفتم   امروزم که جمعه خیلی شلوغ بود در عجب اینم که چطور کرمانیا به ذوق اومدن میان سوارکاری ولی نمیدونم چرا خانم استقبال نمیکنه

دلم خیلی پرهههههههههه...آخه چرا خانم نمیاددددددددددددددد   تصور خیلی زیباییه که توی مانژ حدود ۱۰ نفر باشیم بعد ۹ نفر مرد یه نفر زن اون زنم که نگین جون بود 

حالا اصن اینو فراموش میکنیم...این که چیزی نیست...بدون زین رفتم سوار اسب شدم به این فکر نمیکنم اسب خاکیه..تمام شلوار و مانتوم خاکی شد و پُر مو اسب   حالا یکی بیاد مانتو منو بشوره

خدا این پسر مسرای مهلبون رو از ما نگیره   میخواستم سوارشم اسبه خیلی اذیت میکرد نمیذاشت بپرم پسره اومده میگه خانم من کمکتون میدممممم  منم چاره دیگه نداشتم پامو دولا کردم زیر پامو گرفته منو میفرسته بالا  

ولی یه چیز رو کاملا حس کردم..روحیم خیلی بهتر شده بیشتر میخندم (نیست که قبلا نمیخندیدم از اون لحاظ گفتم  )..وقتی میبینم با یه موجوده زنده ام اونم یه حیوون نجیب خیلی لذت میبرم..وقتی بوسش میکنم یا از گردن بغلش میکنم یا وقتی بین گوشاشو ناز میکنم اونم تند گوشاشو تکون میده کلی خوشحال میشم...وقتی نازش میکنم و اونم سرشو تکون میده دلم میخواد ۱ ساعت فقط اسبو بغل کنم

فکر نمیکرم اینقدر توی روحیم تاثیر داشته باشه..اگه میدونستم زودتر از اینا میرفتم و دوباره شروع میکردم   

به نظر شما فیلم میوه ممنوعه این حاج یونس (یوسف؟) عاشق دختر شایگان نمیشه؟ من که میگم میشه

میشه یکی بیاد یه تجویزی به من بکنه که من یه غلطی بکنم که خوابم ببره..باز چند شبه ساعت ۳ـ۴ میخوابممممممممم

اتفاقه دیگه ای برام نیفتاده..همش خونه بودم...تنها اتفاق امروز سوارکاری بود و باز خونه..حالا این چند وقت بگذره راحت تر میشم

امشب نسته بودم اومدم با مامان شوخی کنم دستم خورد تو میز اونم محکم   مامان جونم هم زد زیر خنده سرشو برد عقب سرش خورد به مبل !! میگن چوب خدا صدا نداره همینه

یه همسایه داشتیم که من اینو خوب میشناسم اونم که منو بهتر !! همیشه زنگ میزد مثلا احوال بپرسه... بعضی وقتا که خودم گوشی رو جواب نمیدادم مثلا خاله جواب میداد همیشه اشتباه میگرفت !!  یه چند وقتی خبری ازش نبود گفتم حتما ایران نیست به خاله میگم از یه شماره دیگه بزن ولی اصلا نفهمه که از طرف کی بوده فقط بگو فلانی گفت باشه خیالت جمع

خانم رفته زنگ زده گفته شما خاله گفته من همونیم که همیشه صداهامونو اشتباه میگرفتی   اصلا نفهمید کی بوده !!! یه پا کارآگاه گجته واسه خودش !! این خاله رو به هیچکس نمیدم دلتون بسوزه  

از دسته مهدیه (خاله)* خیلی ناراحتم کلااااا.....رفته تیم * رو تشکیل داده بعد به من میگه نمیخوای بیای ؟  یه خرده اینجوری  نگاش میکنم میگم حالا میگی به من...میگه خوب حالا بیا میگم وقت ندارم

دلمو سوزوند دلم میخواد برم ولی وقت نمیکنم باشه واسه بعد...

بابا هم از اونور میره شنا اونم دلمو از اونور میسوزونه..من که برم بمیرم..فعلا باید به همون سوارکاریمون قناعت کنیم

توضیح:

مهدیه (خاله):خالم از لحاظ سنی به من نزدیکه واسه همین با هم خیلی صمیمی ایم

تیم : خاله مربی بدمینتونه بنده هم بازیکنه بدمینتونم که قرار بود توی تیم باشم که به دلیل وقته زیادم گفتم میذارم واسه بعد که وقتم کم باشه !!

 

من برم بخوابم..با اجازه !!


   1       2       3       4       5       ...       9    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
اسم:
تعداد بازدیدکنندگان : 82426


Powered by BlogSky.com

آخرین دست نوشته ها