X
تبلیغات
رایتل
واژه ای به نام پاک کن !!
گذشته ها
موضوع بندی
جمعه 31 فروردین 1386
سه

سلام

خوبین؟من که خوبم ...زندگی هم که کلا به کامه....با این خدای خوب....جدی میگما....وقتی فکر میکنم میبینم خدا خیلی کارا برام کرده ولی من فقط نماز رو خوندم...!!نمیدونم چیکار میتونم بکنم...

یه عقاید خرکی دارم...بیرون میرم...مانتو هرچی دلم بخواد میپوشم...مانتو بلندم هم رو زانومه...اما خب خیلی کوتاهم نمیپوشم....!!!آرایشم هم خط چشم و رژ...همین....!!!خط لب بدم میاد...رژ گونه هم بدم میاد........روسری هم زیاد نمیپوشم...معمولا شال دارم..که خب این یه چیز عادیه تو خیابون از سرم میفته...!!! ...شلوار هم زیاد کوتاه نیست...رو مچه...این تیپ بیرونمه....بده؟؟به نظر خودم اصلا هم بد نیست...به حاش همیشه نمازم سر جاشه...اول وقت

امروزم گذشت...خوب و بدش....اما خوب بود...خونه بودم از صبح....روز جمعه هم که کلا دیوانه کننده ست(سلام ژیگولو..!!)...یه خرده درس بود...خوندم....تا شب....بابا که رفت استخر...مامان رفت بابارو برسونه...

منم اینجوری  ؛  ؛ .....و الا آخر....تا چی زنگ زد.....؟؟ ...آها....گوشی زنگ زد...

من:بله؟

مجتبی:سلام؛......(از گفتن جملات بد معذوریم...)

من:سلام خیکی...

مجتبی:خوبی؟

من:مرسی تو چطوری؟

مجتبی:ممنون....کجایی؟

من:خونه؛تو کجایی؟

مجتبی:خونه؟بیرون نمیای .......(بازم تکرار اول )

من:نمیدونم؛کسی خونه نیست...

مجتبی:زنگ زدم به مامانت گفته زنگ بزن نگین ببین میاد من برم دنبالش

من:باشه میام؛بهت خبر میدم

مجتبی:باشه...خداحافظ

من:خداحافظ

...........خالاصه آقا ما رفتیم بیرون ....مجتبی ماشین رو گذاشته و اومده با ما...همین جور میچرخیدیم...منم که عشق بلوتوث.......مشغول بودم...حالا این وسط...زنگیدم به خاله میگم با دوستت بیاین پیش ما...خانم ناراحت شده..میگه شما اگه میخواستین من باشم بهم میگفتین....اون موقع قیافه مامان اینجوری بود ...میگه من به تو زنگ زدم...میگه خب من اگه میخواستم بیام میگفتم..من اینجوری بودم فقط ........اه بدم میاد از این کارا....میکی نیست بگه...بابا تو که غریبه نیستی بخوایم تعارف کنیم... ...احضار شدم...صبر کنین...

خب اومدم ....کجا بودیم...آها...خاله هم فعلا توی قهر تشریف داره...منم که میشناسین معمولا قهرا رو پاس میدم به.........(به دلیل رعایت نکردن اذب از گفتن این کلمه معذوریم )...مجتبی گفت...میثم زنگ بهمون نزده...حتما سرگرمه...گفتن امتحانش ضرر نداره...زنگ زدم میگم کجایی میگه بیرونم تو کجایی میگم دارم میرم خونه(بر دروغ گو لعنت )...آقا اگه الان تنها بود میگفت بیان بریم بیرون...منم که عمراااااااااااااااااااا....باز همین جور من مشغول بلوتوث شدم...دیدم اونا رفتن جلو استخر...که بابا رو سوار کنن...بابا هم که ورزشکار ....من و مجتبی عقب کلی سر به سر بابا گذاشتیم و یواشکی خندیدیم...آی من حال میکنم از کارای یواشکی!!!...یه حالی میده...

بعدم که پیش به سو خونه...چون من خوابم میومدم...الانم خوابم...فکر نکنین بیدارم هاااا...!!!!

همین....تو خونه هم یه تلفن....بعدم که الان باشه پای لپ تاپ....و بعد رختخواب....

 

فعلا...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
اسم:
تعداد بازدیدکنندگان : 82552


Powered by BlogSky.com

آخرین دست نوشته ها