X
تبلیغات
رایتل
واژه ای به نام پاک کن !!
گذشته ها
موضوع بندی
چهارشنبه 30 خرداد 1386
دوازدهم

سلام....

این چند روز نه سوتی دادم نه خراب کاری کردم خیال همگی تخت....اصن نمیخوام سوتی بدم

اما نه....امشب داشتم با تلفن حرف میزدم بد کم آوردم....آخ چقدر بده آدم همه چی بلد باشه تو این یه مورد کم بیاره.....خدا نصیب نکنه....!!!

بابا من چهارشنبه شب رفتم بیرون.....با علی (پسر عمم) صحبت کردم تو خیابون دیدمش....مهدی (دوست پسر عمم) همراش بود...ماشینارو جلو بستنی فروشی پارک کردیم...تا پیاده شدیم بعد از حال و احوال معمولی....مهدی(با بغض) گفت برا من بستنی بخر....منم دیدم بچه داره گریه میشه....رفتم براش بستنی خریدم...علی دعواش میکنه میگه چقدر بستنی میخوری باز میخوری؟!.....خب ما گفتیم حتما عقده پنهانی نسبت به بستنی داره رفتم براش خریدم....حالا میگن آدم بی جنبه باشه حکایت کار مهدی شده....

منو کشت.....به من میگه تو التماس منو کردی و خودتو تو خاکا مالیدی من بستنی بخورم منم خوردم.....به نهایت بی جنبگی پی بردین....این رو هم مهدی برام نظر گذاشته :

اول از همه به مهدیه بگو که رضا قصد ازدواج نداره .
کاش التماس میکردی . هر کی باور نداره بره از علی و مامان نگین بپرسه . باور کنید خودشو انداخته بود تو خاکها . من که اون روز همراه علی ۲-۳ تا بستنی خورده بودم . حالا هم داری التماس میکنی که باز برام بستنی بخری . نه شرمنده ام دیگه جا ندارم . میدونم که هر روز بستنی میخری میگیری به دستت که من بیام بخورم . ولی من بستنی نمی خورم . حالا که خیلی اصرار داری حاضرم یه پرس چلو کباب بخورم . از بسکه اصرار داری.. ه ه ه ه ه ه ه ه ه

بابا مهدی اصلا کی به رضا زن میده که مهدیه بخواد زنش بشه....

همه برن از علی (ALADDIN) بپرسن...والا....اون که خبر داره...و دیده...عمرا من التماس تورو بکنم آق مهدی...تو داشتی گریه میشدی من برات بستنی بخرم.....چیکارت کنم خب.....نسبت به بستنی حساسیت داری....اگه برات نخرن گریه میشی....اینم از بچگی توی تو مونده...یه کلمه «عمرا».....خودت داری التماس میکنی من برات چلو کباب بخرم....گناه داری دیگه چه کنیم....حتما برات میخرم...آره....

این از مهدی....

البته ناگفته نماند....این آق مهدی خیلی پسر با حالیه....هرکی میخواد وبلاگشو ببینه بره توی وبلاگ : این نیز بگذرد...

امشب هم خوب بود....

رفته بودم بیرون....دسته جمعی بودیم همه....من٬مامان٬خاله(مهدیه)٬شیرین٬علی٬مهدی....

گفتیم بریم اول جاده هفت باغ تیر اندازی....رفتیم....من که همه رو زدم...آره جون عمم....نه بابا هیچی نزدم....خب تازه داشتم کار میکردم زیاد کار نکردم....تمرین میکنم روی همه رو کم میکنم....پس چی....

بعد از اونم رفتیم نشستیم دور هم...باز این مهدی با من کل کلش گرفت....نمیدونم این بچه چرا اینقدر اذیت میکنه....کرم از خود درخته من آروم نشستم سر جام اون شروع میکنه...شاهد باشین...تند تند میوه میخوره و کل کل میکنه....منم هیچی بهش نمیگم میگم گناه داره بذار خوش باشه...چه کنیم آخر مرامیم دیگه....

بعد شاد و خوشحال پا شدیم اومدیم....رفتم دوربین یه جا دیدم.....که اگه خدا قسمت کرد بخرم...بعد کلی برنامه برا خودم داشتم که اومدم خونه اینکارو بکنم...برم توی نت...اما نشد...سرم الان خیلی درد میکنه....باز شروع شده....باید باهاش بسازم دیگه....باید بخوابم ولی نمیخوابم...

دارم خودمو زجر کش میکنم....خیلی خوب اینو درک میکنم..

دیگه چی ور بزنم...؟؟؟؟؟

نمیدونم چی بگم....به نفعمه برم بخوابم....

 

فعلا....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
اسم:
تعداد بازدیدکنندگان : 82524


Powered by BlogSky.com

آخرین دست نوشته ها