X
تبلیغات
رایتل
واژه ای به نام پاک کن !!
گذشته ها
موضوع بندی
پنج‌شنبه 18 مرداد 1386
بیستم

توجه:این پست به خرده طولانیه...ولی بخونینی بهتره....اتفاقای جالبی افتاده

سلاممممم....اومدم....فرش قرمز رو پهن کنین

دقیقا از هفته پیش آپ نکردم....میدونم خیلی دیر بود...ولی حس آپ نداشتم...الانم به زور و تهدید مرجان و گیگیلیه وگرنه عمرا آپ میکردم (تنبل خودتی )

بــــلـــــــــــــه.....از کجا شروع کنم ؟

آهااااا.....سه شنبه هفته پیش جای همه خالی از رفتیم عروسی ...

این عروسی دختر دوست بابام یود که خیلی باهاشون صمیمی ایم....

مخصوصا من با دخترشون (عروس خانم)...

به خاطر اینکه در واقع دوست صمیمی خودم داشت ازدواج میکرد کلی ذوق مرگ بودمممممم...آرایشگاه و لباس پوشیدن...مثل همیشه بود....

از اون ور هم تالار...رعنا که اومد دلم میخواست بپرم بوسش کنم...خیلی عزیز شده بود......

بعد هم که مثل همه عروسی های دیگه بود ولی نه به اون باحالی (حوصله ندارم تعریف کنم خبببب!!!! )

بعد هم اینا برنامه داشتن که تو یه باغ که این باغ رو تو جاده هفت باغ گرفته بودن...ماشینارو هم ردن پشت ساختمان و همه حمله کردن تو باغ  دقیقا اینجوری:...

گفتیم آیا الان چه بزن و برقصیه رفتیم دیدم...همه گرداگرد هم نشستن رو صندلی خوشحال گروه موزیک رو نگاه میکنن

بعد هم بنا به دلایلی مجلس زود تموم شد...در حقیقت به هم خورد...نه عروسی هااا...

مجلس تو باغ تموم شد و همه رفتیم خونه....حالا داریم میریم خونه...دیدیم به به مشین عزیز بنزین نداره که...با التماس ماشین و من بمیرم و تو بمیری ماشین رو رسوندیم پمپ بنزین...

چهارشنبه شبم باز یه جا عروسی بودیم

 (حالم از هر چه عروسیه داره به هم میخوره!!)تو سالن نشسته بودیم...

سوده و الناز (از دوستان هستن ) گفتن بریم دستشویی تو آینه اونجا قیافه هامونو ببینیم...پا شدیم رفتیم...

یه قسمت بود از سالن جداش کرده بودن اولش دوتا آینه بود و بعد میخورد به سرویس بهداشتی...یعنی دقیقا دم در دستشویی (روحیه لطیف به این میگن )..

دیدیم کسی نیست..الناز شروع کرد مسخره بازی در آوردن و رقصیدن..یه دفعه یکی از فامیلا اومد...الناز سریع تمومش کرد...زنه گفت چیکار میکردی؟...

الناز هم هول شد...گفت هیچی اومدیم هوا بخوریم ...اونم در دستشویی !!

گذشت تا شد پنجشنبه...ساعت ۸:۳۰ بود فکر کنم...

من خواب بودم گوشی زنگ زد....واییییی خواب آلود جواب دادم یه خانمه گفت الووووو...گفتم بفرمایید...قطع کرد...

منم توی عالم خواب داتم فکر میکردم این خیلی صداش آشنا بود کی بود آیا ؟

بعد در خونه زنگ زدن...منم ریلکس رومو کردم طرف دیوار که به خواب عزیزم ادامه بدم...بابا در خونه رو باز کرد...دیدم یکی اومد نشست لب تخت...یه دفعه منو بلند کرد..

حالا من نمیتونستم بفهمم کیه...

یه خرده چشمامو مالیدم باز نگاه میکنم...مغزم error میده

بعد یه دفعه فهمیدم کیه...!!! نگاااااار بوددددد ...کلی بوس و بغل و اینا

نگو بچم باز بی خبر (مثل پارسال) اومده ایران و به من نگفته ...اون روز رو کامل پیشم بود...

شب هم با بچه ها قرار گذاشتیم هتل (هتل پارس که تریا تابستانیش خیلی خوبه)

شب رفتیم و جای همه خالی کلی خندیدیم و خوردیم و از همه مهمتر سن رو گذاشتیم کنار رفتیم با بچه ها همگی یه فوتبال دستی درست و حسابی زدیم

نه اینکه من خیلی حرفه ایم...دو بار به خودم گل زدم

مباشر بابا شبنم (دوستم) زنگ زده تلفن....نگار فضول جواب میده....حالا میخواد محترمانه حرف بزنه....بجایی بگه نیستن...میگه نیستشون ..از اون زمانی من با این بشر دوست شدم همیشه در حال تپق زدن بود....

جمعه شب هم دوتایی (عاشقانه ) رفتیم کافی شاپ....به یاده قدیما باز یه چیپس و پنیر و ژامبون و قارچ و فلفل دلمه ای و کوفت و زهر مار خوردیم....

شنبه هم باز رفتیم کافی شاپ اما یه جا دیگه...(عقده کافی شاپ خودت داری )

یکشنبه هم...روزه درس بود...آره جونه عمم...!!تولد یکی از آشناها بود...حالا مامان انتخاب گل رو گذاشته به عهده من....

رفتیم گل فروشی...مرده میگه به چه مناسبت؟میگم تولد ..میگه آقاس؟ میگم بله....

دیگه شروع شد....میگه نامزدی٬همسری چیزیه دیگه...نذاشت من حرف بزنم رفت طرف گلا...

گل لیلیوم با رز برام برداشته..میگم خوبه همینارو ساده ببندین برام...ساده باشه هاااا...

میگه باشه...گلا رو بداشته..میگم حالا اگه رز باشه بهتر نیست...شروع کرد گل برام معنی کرد...این نشونه اینه...اون نشونه اینه....برای نامزدت اینو ببر که خوشش بیاد....من قول میدم

اگه خوشش نیومد از طبقه هفتم بنذازش پائین..نامزدتو میگم هاااا

بعد پولو دادم میخوام بیام بیرون...میگه حالا من قبول نمیکنم اما ماشینتونم بیارین من درست میکنم ..کشت منو...!!!

دوشنبه شب هم آخرین شبی بود که نگار کرمان بود بعد میرفت شیراز و بعد تهران...باز برنامه هتل رو ریختیم...اونم به خاطر فوتبالش...

رفتیم نشستیم...چند تا پسر لوس و مسخره هم کنارمون بودن....پسره رد شد یه حرف الکی زد..نگار عصبانی بلند شد رفته شلنگ آبه باغبون رو گرفته....میکشه میگه آقا اینو بده میخوام خیسش کنم...

مرده میگه خانم ول کن....بذار بگن و برن....نگار هم گیر نه آقا بدش به من...اینو بده من...آقا بدهههههه...

حالا ما میخندیم اون دعوا میکنه...باز میخواد سس بریزه...دیگه با التماس نشوندیمش...

بسی به این دوستان قلدر خود افتخار میکنیم و از وجود آنان لذت میبریم

جای همه خالی که بخندین...تو هتل با کلی کلاس راه میرفتیم با نگار...جلو همه پام گیر کرد به میله میخواستم بخورم زمین...(ایشالا خودت بخوری زمین )

دیگه نگار جونم هم رفت.......و ما تنها شدیم....

امروز هم به جبران روزهای از دست رفته از ساعت ۷ صبح تا ۱۰:۳۰ شب وقت خود را به کلاس های درسی و درس خواندن گذراندیم

باشد تا شما درس بگیرید و کمی درس بخوانید...

 

فعلا....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
اسم:
تعداد بازدیدکنندگان : 82552


Powered by BlogSky.com

آخرین دست نوشته ها